باز تصویر کودکی های از دست رفته
پیش چشمانم می رقصد
و ناگهان چقدر دلم برای روزهای سرخوشی
تنگ می شود
صدای پای کودکی هایم
در گوشم میپیچد
صدای قهقهه های بی تعارف
صدای پاهای کوچکم
که دنبال قدم های باد می دویدم
و صدای هق هق گریه هایم
وقتی دل نازکم
از چیزی می گرفت
به اندازه همه روزهای زندگی ام
دلتنگ حیاط خانه مادربزرگم
شیطنت های بی بهانه
رقصیدن با شعرهای من درآوردی
قایم باشک پشت درختان و
گاز زدن به هندوانه هایی که
دستان مهربان مادربزرگ
برایمان قاچ کرده بود
دلم تمام آن دغدغه های خوش کودکی را
می خواهد و دل خوشی های ساده رنگارنگ
چقدر از آن روزها گذشته
نمی دانم
فقط می دانم
دلم میخواهد یک بار دیگر
در همان حیاط خانه مادربزرگ بایستم
و همه خاطرات رنگ ورو رفته را مرور کنم
شاید گوشه ای از روح من
در آن حیاط هنگام قایم باشک
گم شده باشد...!!!
دستانم بوی نوشتن برای تو را میدهد .....
بوی خواب خاکستر را ....
خواب خاکستر را که آنقدر سنگین شده است که باد هم برهمش نمیزند .
نگاه کاغذهایی که هنوز روی آن ها ننوشته ام عشق تو را می جوید
و یک سکوت خاطره ای حتی خودم مفهوم این جمله را نمی دانم ...
دستانم بوی نوشتن برای تو را میدهد ...
و عشق که با جوهر خودکارم پیوند خورده است .
صدای نوشتن سرشار از سکوت واژه هایی است که روی خط عشق معطل نام تو مانده اند .
امّا من فراموش می کنم که یادداشتهایی برای تو می نویسم ...
دستانم بوی نوشتن برای تو را می دهد ...
و من میترسم ...
میترسم از اینکه کسی بفهمد دستانم بوی نوشتن برای تو را میدهد
و قلبم با شنیدن نامت میتپد ...
می ترسم کسی بفهمد...
می ترسم خود تو بفهمی ...
و حتی می ترسم خودم متوجه شوم که دستانم بوی نوشتن برای تو را دارد ...
شاید هنوز ساعت من و تو نرسیده باشد و فرشته ای که می شناسم اندوهگین شود ...
دستانم بوی نوشتن برای تو را میدهد ...
امّا خودکارها و مدادها نمی توانند عاشق باشند .
اگر چه جریمه های عاشقانه بسیاری نوشته اند ...
نه ، نه ، نوشته ام ...
آری حتی وقتی هنوز مدرسه می رفتم و نمی دانستم مادرم چگونه عاشق شد !
آیا هیچ وقت از مادرت پرسیدهای چگونه عاشق شد ؟! ...
دستانم بوی نوشتن برای تو را میدهد ...
دستانی که ندانسته نوشتن را تجربه کردند و ...
قلبی که دانسته عاشق شد .
خواب ، اتفّاق ساده ایست که هیچ کس صدای پایش را نشنیده است .
امّا بیداری ... نمیدانم ، نمی دانم ...
پایان این جمله را نمی دانم ...
دستانم بوی نوشتن برای تو را می دهد ...
و نوشته هایم ، یاداشتهای دفتر خاطرات تنهایی من نیست .
کلمه ها رسالتی دارند که با هر رسم الخطی بروز خواهد کرد !
کاغذ چه جای عاشقانه ای برای واژه هاست و چشم های من چه جای عاشقانه ای برای تصویر تو !
بی آنکه حتی باور داشته باشی .نوشته هایم ، یاداشتهای دفتر خاطرات تنهایی من با تو است ... دستانم بوی نوشتن برای تو را میدهد ...
دستانم بوی نوشتن برای تو را میدهد ... دستهایم ..............؟
مرگ برگ؟
تا حالا فکر کردی یه برگ کی میمیره ؟کی عمرش تموم میشه ؟
لابد مبگی وقتی که خشک شد خودش از روی شاخه جدا میشه
یا دست باد خیلی آروم اونو میندازه !
شایدم دستای یه رهگذر اونو جدا کنه
یا حتی چوب یه بچه شیطون و بازیگوش باهاش بخورد کنه !!
امّا ...
امّا ای کاش وقتی دنیا در آخرین نقطه زمان خغمه یک تولد ...
روئیدن یک برگ !!!!!!!
تقدیم به مریم نازم![]()
خدایا . . .
خدایا آمدم بی آنکه بخواهم و مانده ام چون تو می خواهی
برایم بگو که چرا لالایی حیات را در گوش چشمانم زمزمه کردی
بگو تا بهانه ی خاکستری بودنم را دیگر در لابه لای گل های اقاقی جست و جو
نکنم خدایا بگو به جرم کدام نفس ناثواب
عشق را از در کلبه ی دل اینگونه بی پروا راندی ؟
به کدامین گناه چشمان بی پناهم را بی پناه تر کردی؟
من آمدم از دنیای تاریکی ها به دنیای بزرگ آدمهای رنگارنگ .
مگر وقتی دستانم را از دستان فرشته هایت جدا کردی
قول ندادی که دلم همواره عاشق می ماند پس چه شد؟
من به تو ایمان آوردم به تو و حرفهای آسمانیت
حالا بگو بدون رویاهای شیرین چگونه بر بوم دل محبت را نقاشی کنم؟
خدایا خالق قلب پاک شب بوها برایت از اعماق شب سیبی سرخ هدیه می آورم
شاید اشکی که بر روی گونه هایم خشکیده است
با دم مهربان تو بر دستان یار بی قرار جای گیرد و دل فراموش نکند
که عشق همواره هست اما گاهی در رویا جا خوش می کند

روی تخته سنگی نوشته بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟
من هم زیر آن نوشتم : باید صبر کند.
برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته من کسی نوشته بود :
اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بی حوصلگی نوشتم : بمیرد بهتر است.
برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم ، اتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد
اما...
زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم...!!!
اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است، غمی نیست.
همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست..
دوستت دارم مریم

